بازار، گاه بیرحم است!
نه از آن جنسِ قساوت، که از جنس آزمون. باید بدانی که کدام کوچه به بنبست میرسد و کدام نگاه، سودای فریب دارد.
بچهها، همینها که هنوز ته دلشان برای یک مداد فانتزی ضعف میرود، حالا آموختهاند که باید چانه زد.
با مغازهدارها سر قیمت گفتوگو کردند.
شاید صدایشان ضعیف بود، اما جسارتشان، قویتر از پولی بود که در جیب داشتند.
گاهی راه را گم کردیم…
کوچهها مثل زندگی، پر از پیچ و خماند. اما پرسیدیم، نگاه کردیم، فهمیدیم که سؤال کردن عیب نیست، راه یافتن است.
و چه حس غریبی بود، وقتی ناگهان در دل شلوغی، چهرهای آشنا پیدا میشد دوستی از گروهی دیگر.
در آن لحظهها، آدم میفهمد که بودن کنار رفیق، خودش آرامش است؛
آشنایی، در ازدحام غریبهها، نعمتیست پنهان.
با بودجهی محدودمان آذوقهی نوشتاری برای سال پیشرو را تامین کردیم؛ مدادها و خودکارها و دفاتر و تراشها و پاککنها و جامدادیها
خرید که تمام شد، نه دلها سیر شده بود، نه پاها خسته.
راهی شدیم…
به سمت یکی از کهنترین طعمهای تهران؛
بهسوی فلافلفروشیای که دیوارهایش، خاطرهی هزاران دانشآموز را در خود دارد.
نان داغ، فلافل ترد، سس انبهای که هم میسوزاند، هم شیرین میکند…
و نگاههایی که حالا از جنس تجربه بود.
ما آمده بودیم برای خرید، اما برگشتیم با کولهباری پر از یادگیری…
از چانهزنی و گم شدن گرفته تا دوستی و لذت سادهی خوردن فلافل کنار رفیق.
روز به انتها رسید، اما این پایان نبود…
هر کدامشان چیزی بیشتر از مداد و دفتر با خود میبردند. تجربهای خاموش، که سالها بعد شاید در خاطراتشان بدرخشد.
شاید روزی در صف نانوایی، یا پشت فرمان، یادشان بیفتد روزی که با دوستانشان در دل بازار قیمت کردند و مقایسه ؛ مشورت کردند و خریدند.
یادشان بیفتد طعم سس انبه را، طعم رفاقت را، طعم بزرگ شدن را…
و چه زیباست که در میان هیاهوی زندگی، روزهایی هست که به جای مصرف، باید تجربه را خرید؛
نه با پول، که با دل.
و این، روایتیست از مرداد، از دل بازار، از میان کودکیهایی که در آفتاب پخته میشوند و قد میکشند…


بدون دیدگاه